#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_69
اينم كه من و آرمانيم، ميمونه فريد و فربد و فريده كه سه تا بچه هاي دايی اتابكن.
فربد 24 ساله مجرد، فريد 26 ساله مجرد، فريده 22 ساله اونم مجرد...
همه فاميل مجردن بجز هاله از اينور و آرشاوين از اونور....
همه هم تو يه سن و ساليمو خيلی باهم بهمون خوش ميگذره...
نفس: اميدوارم فردا همه رو با يه نگاه بشناسم.
من:اگه عقلت درست كار كنه ميشناسی...
عكسا جديدن ،كسی تغييري نكرده...
نفس اخم كرد و گفت نفس: مطمئن باش عقلم درست كار ميكنه....
*فصل دهم*
با صداي آلارم گوشی چشمامو باز كردم، ده دقيقه به هفت بود و قرار بود هفت راه بيوفتيم...
از تختم پايين اومدم و پريدم توي حموم، بعد از يه دوش سر صبحی از توي حموم بيرون اومدم و رفتم پايين...
خونه غرق در سكوت بود و همه جا تاريك، اول فكر كردم كه هنوز همه خوابن ولی با ياد داشتی كه با آهنربا به در يخچال ثابت شده بود، فهميدم كه اشتباه كردم.
«از خواهر خوشگل و ناز به داداش ايكبيري....
بابا كار داشت زودتر رفتيم، نفس خواب بود بيدارش نكردم، بذار بخوابه هر وقت بيدار شد باهم بياين...«
پوووووووف حالا كو تا اين دختره از خواب بيدار بشه؟ اه اه اه چه گيري كرديم به قرآن...
همينطور كه با خودم غر ميزدم صداي نفسو شنيدم
romangram.com | @romangram_com