#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_333

چه بی اندازه آرومم چشات ازعشق لبريزه ببين امشب براي ما چقدرخاطره انگيزه واسه اين عشق رؤيايی يه دنياازتوممنونم

توهم حس منوداري

توچشمات اينوميخونم.

چه بی اندازه ميخوامت چقدرزودعاشقم كردي توازتوخلوت شبهام يه دنيابغضوكم كردي چه بی اندازه درگيره نگاه آسمونيتم چه توخوابوچه بيداري به دنبال نشونيتم يه دنياازتوممنونم براي اينهمه شادي چه سرشارم ازعطرتو توبه من زندگی دادي چه بی اندازه خوشحالم جهان ماله منه امشب كسی خوشبختی ما رو

بهم نميزنه امشب... )چه بی اندازه ميخوامت، بهنام صفوي(

بعدازتموم شدن آهنگوروشن شدن برقاايندفه خودنفسم باذوق وهيجان دست می زد.

تاكمرخم شدم براي تشكر.

همه حسابی تشويقم می كردن. نفس روي پاش بلندشدتاقدش بهم برسه وبااون لباي نازش گونموبوسيد...حسابی حال كردموتمام خستگيم دررفت...

بعدازخوردن شام وقت رسيدبه پرت كردن دست گل نفس وشاخه گل جيب من تاعروس دانادبعدي معلوم بشن. بخاطرجدابودن زنومردابعدازاينكه همه رفتيم پايين توي محوطه ي باغ اينكارانحام شد. دختروپسراي مجردجوون دورمون جمع شدن.

گل جيب من افتاددست پارسا ودست گل نفس دست آرام...

خوشحال شدم. آراموپارساخيلی وقت بودبهم علاقه داشتن اماتوي دل خودشون...حالابرق عشق توي چشماشون بودوديگه توي آسمون بودن. راستی محمدومريم باپسراي شيطونشونم توي مراسممون شركت كردنوماروحسابی خوشحال كردن. سوارماشين شديم وماشيناي ديگه پشتمون...

جلوي برج بيست طبقه پارك كردم وپياده شديم. رسم نداشتيم خانواده هاشب عروسی بيان توي خونه ي عروسودامادفقط تادم درهمراهيشون می كردن...قبل ازمراسم عروسی يه مهمونی براي ديدن جهازميگرفتن. ازمهموناخدافظی كرديموازروي گوسفندقربونی ردشديم.

دكمه بيست آسانسوروفشاردادم وچندلحظه بعددرش توي خونمون بازشد.



*فصل چهل وهفت*



استرس تمام وجودموگرفته بود. دستوپاهام حسابی يخ كرده بودنوميلرزيدن. آرمان متوجه حالم شد

آرمان: چيشده عزيزم خوبی؟ چراميلرزي سردته؟ من: فكركنم فشارم افتاده يكم...

آرمان: بريم توعروسم


romangram.com | @romangram_com