#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_334

دستشوپشت كمرم گذاشتورفتيم داخل. تمام برقاي خونه خاموش بود. مسيردرورودي تااتاق خواب شمعاي ريزقلبی قرنزروشن بودپرازگل برگ رزقرمزكه مثل تمام قسمتاي خونه نظرديزاينربود. همون مسيرورفتيم. آرمان برقاروروشن كردوكمك كردبشينم.

نشستموسرموگرفتم بين دستام. آرمانم رفتوچنددقيقه بعدبامعجونی كه ازتوي يخچال آورده بودبرگشت. چقدرتوي اون كت وشلوارمات مشكی رنگ وپيراهن سفيدباپاپيون همرنگ لباسش جذابودوست داشتنی شده بود.

يه دامادباكلاس، يه جنتلمن واقعی يه عشق بی نظير...

آرمان: بيانفسم اينوبخورفشارت بيادبالاخوب ميشی.

من: ممنون

آرمان: ميخواي بريم دكتر؟ من: نه باباخوبم

صورتموبين دستاش گرفت وزل زدتوچشمام آرمان: ميترسی؟

سرموانداختم پايينوچيزي نگفتم

آرمان اخماشوكشيدتوي هموبالحن جدي وخشكی گفت

آرمان: فكرميكردم حرفموباوركنی. مگه بهت نگفتم كاريت ندارم؟ فكرنميكردم اينطوري فكركنی.

من: بخدادست خودم. نيست منظوري ندارم يهوترس افتادتوجونم...

آرمان: ميخواي تاصبح برم بيرون بخوابم؟ من: مگه قول ندادي كاري نداشته باشی؟ آرمان: قول دادم ولی توباورنكردي.

من: ميخوام ثابت كنی آرمان: باشه

آرمان كتوشلوارخوش دوخت مارك دارشودرآوردوبجاش فقط يه شلوارك مشكی آديداس پوشيد.

باديدن نيم تنه ي لخت مردونش كه بااون زنجيرهميشگيش حسابی خوش فرم بودتنم لرزيد.

من: ميخواي لخت بخوابی؟

آرمان: عادتمه كلالخت بخوابم تازه بخاطرگل روي شماشلوارك پوشيدم وگرنه همينم نميپوشم هيچ وقت...بيام كمكت لباستودربياري؟ باترس گفتم

من: نه خودم ميتونم توبروبيرون...

بازاخمم كرد.


romangram.com | @romangram_com