#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_330

خلاصه كه اينبارهم بااكراه گلشوگذاشت. واگن هارويكی يكی ردكرديم وبلأخره رسيديم به رستوران.



تقريباپربود. باورودمون همه ي سراچرخيدسمتمون. بدم ميومدازاينكه نگامون كنن خيلی زياد.

نشستيم ورسيدودادم به گارسونه مهماندار...خيلی زودغذامونوآورد. كبابش لذيذوخوشمزه بود.

بعدازخوردن غذابرگشتيم توي كوپه. كتموبه جالباسی آويزون كردمودرازكشيدم. ساعت دوازه بود.

نفس: ميخوابی؟ من: نخوابم؟ نفس: نه من: چيكاركنم؟

نفس: هيچی، آخه خوابم نمياد.

به بغلم اشاره كردم.

من: بيااينجا نفس: نه راحتم

دستشوگرفتموبايه حركت كشيدمش سمت خودم. تقريباافتادتوبغلم من: بياببينم. توبغلم باشی زودخوابت ميبره.

نفس: رويه تخت بخوابيم.؟ من: آره ديگه

نفس: نه ميرم روتخت روبه رويی ميخوابم من: بيخود، بايدتوبغل من بخوابی.

دستاموحلقه كردم دوركمرظريفش. انگشتامولاي موهاي مشكيش بردموآروم نوازشش كردم.

ترس توي چشماش موج می زد. بااينكه آرزوم بود توبغلم بخوابه نخواستم اذيت بشه. به بوسه روي لپش نشوندم. نگاش كردم معلوم بوداسترس داره من: ميخواي بري روتختاي ديگه برو.

باخوشحالی بلندشد. بايدبهش فرصت ميدادم. اونشب ازهم جداخوابيديم.



*فصل چهل وششم*



به گفته ي فيلم بردارگوشيمودرآوردموبه نفس زنگ زدم. بعدازپنج دقيقه رفتم داخل باديدن نفس توي لباس عروسی به نفس نفس افتادم. وااااي خداكمكم كن كم نيارم من به نفس قول دادم نميخوام بدقول بشم نميخوام احساس امنيت نكنه پيشم.


romangram.com | @romangram_com