#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_329

آخرواگن سرويس بهداشتی بود. درشوبازكردم. همه چيش فلزي بود. واسه خودمم جالب بود.

نفس: چه خنده داره همش آهنيه...آدم دلش ميخوادتجربش كنه...

من: جيش داري بيخودي نندازگردن آهنی بودن دسشويی.

نفس: حالافك كن دسشويی دارم مشكليه؟

من: نه بفرمايين، خوش بگذره جاي منم خالی كن...

چپ چپی نگام كردورفت. ازپنجره بيرونوديدميزدم. همش بيابون بود. پنج دقه اي طول كشيدتااومد. قيافش بانمك شده بود. موهاش ريخته بودبيرونودستشوبااون دسته ديگش گرفته بودواخماش توهم بودوزيرلبش غرميزد. خندم گرفت من چيه؟

نفس: پدرم دراومد. اين ديگه چه مدلشه؟ همش تكون تكون ميخوري بايددستتوبگيري به ميله اه اه.

من: كی بودميگفت اذيت نميشم.

نفس: حالاكه شدم.

من: بيابريم غرنزن.

دستشوگرفتموبرگشتيم توي كوپمون.

نفس: گشنمه بريم شام؟ من: بريم، دستتوبده ببينم.

دستشودادبلندش كردم بازدسته گلشوبرداشت. داشتم حرص ميخوردمونميخواستم عصبی بشم.

من: الآن دقيقاچرااينوبرميداري؟ نفس: دوسش دارم قشنگه خوش بوئه.

من: مگه نگفتی من خوشبوترم؟ پس اونوبزاربيامنوبوكن.

نفس: نه توخوشبوهستی ولی گل نيستی دوست دارم گلموبيارم چيكاربه تودارم آخه؟

من: به اندازه ي كافی توديد هستيم نميخوام بيشترمركزتوجه شيم بهمون نگاه كنن. بزارش بريم.

نفس: آرماااان

من: آرمان بی آرمان، همينكه قبول كردم بريم تورستورانش به اندازه ي كافی كوتاه اومدم ديگه.


romangram.com | @romangram_com