#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_328

نفس: نه آرمان بريم توي رستوران.

خنديدموگفتم.



من: ميايم توي رستوران

رسيدي نوشت وداددستم.

مرد: ازنيم ساعت تايه ساعتونم ديگه ميتونين تشريف بيارين. اگه كم وكسري بوديابه چيزي احتياج داشتين آخرواگن كوپه مخصوصه منه ميتونين بياين اونجا. بااجازه سرموبراش تكون دادم. رفتم داخلودوباره پرده روانداختمودروقفل كردم.

نفس: ديدي حالاچه باحاله اصلانم آدم اذيت نميشه.

من: آدم اذيت نميشه ولی...

اخماشوكشيدتوي هم.

من: فرشته ي من اذيت ميشه.

نفس: اينجا دسشويی حموم داره؟ خنديدم

من: دسشويی آره ولی حموم نه خونه كه نيست.

نفس: بريم بيرون ميخوام ببينم دسشوييشو. بريم راه بريم توقطار.

من: بريم.

بلندشد، دسته گلشم برداشت.

من: بزاردسته گلتو

نفس: نميخوام ميخوام بيارمش.

من: تودسشويی چجوري ميخواي ببريش؟ بزارش ديگه.

بااكراه گذاشتش روي تخت. دستشوگرفتموازتوي كوپمون رفتيم بيرون.


romangram.com | @romangram_com