#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_327

انگاركه همه ي اين اتفاقات خوابن همش جوش اينوميزدم كه صبح بشه وازاين خواب شيرين بپرم...

دوساعت مونده به حركت رفتيم راه آهن وكاراي تحويل ماشينوانجام دادم. بلاخره نه ونيم شد.

بعدازچك كردم بليطارفتيم داخل قطار. ازروي بليط شماره ي كوپه روپيداكردم ورفتيم داخل.

به كوپه ي چهارتخته. بادوتاتلوزيونوچاي وفنحونوآب وپذيرايی وازاين چرتوپرتا...چون دونفربوديم راحت بوديم مطمئنااگه چهارنفربوديم جامون تنگ ميشدوحسابی اذيت ميشديم.

هيچی همراهمون نبودكيف دستی كوچيك سفيدنفس دستم بود. فقط. كاش حداقل يه دست لباس اضافه داشتيم...با اين لباساي سرتاپاسفيدودسته گل نفس يه لحظم ازش دورنميشدحسابی توي چشم بوديم. كل قطارفهميدن كه ماهمين الآن عقدكرديم...

نشستيم روي تخت پايين روبه روي هم. پرده هاروكشيدمودروقفل كردم. تلوزيون فيلم سينمايی پخش ميكردومزاحممون بود. خاموشش كردم دلم نميخواست هيچ صدايی بينمون باشه.

قطارخيلی زودراه افتاد. باصداي تقه اي كه به دركوپه خورددست نفسوازتوي دستام درآوردم.

من: شالتوسرت كن.

كاري كه گفتموانجام داد. پرده روكنارزدمودروبازكردم. مهماندارش بود. يه مردخوش چهره كه لباس مخصوص تنش بودولحنش خوب بود.

مرد: سلام قربان سفرخوبی روبراتون آرزوميكنم.

من: ممنونم.

مرد ميتونم بليطاتونوببينم؟

من: حتما، چندلحظه

بليطاروازروي تخت برداشتمودادم بهش.

مرد: ممنون، شام چيزي ميل دارين؟ من: بله چی دارين؟

مرد: مرغ، جوجه كباب، وكباب وقيمه.

من: ببخشيد، خانومم شماچی ميخوري؟ نفس: من، اوممم كباب.

من: دوتاچلوكباب ومخلفاتش هرچی كه موجوده.

مرد: تشريف ميارين توي رستوران يابيارم همينجا؟ من: اگه لطف كنيدبياريدهمينجا.


romangram.com | @romangram_com