#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_324

آرمان: جانم؟

من: ميگم نميشه باماشين برنگرديم تهران؟

آرمان: چرا؟ خسته ميشی؟ ميخواي باهواپيمابرگرديم؟ من: نه آرمان: پس چی؟

من: دوست دارم باقطاربرگرديم.

چشماش چهارتاشد آرمان: باقطار؟ من: اوهوم

آرمان: نه خانومم باقطارنميشه برگرديم.

من: چراااااا؟

آرمان: سخته عزيزم اذيت ميشی.

من: نه اذيت نميشم. تاحالاسوارقطارنشدم...دوستام همش ازقطارميگن احساس حقارت می كنم...

خنديدوگفت

آرمان: مگه قطارسوارنشدن حقارت داره؟ خوبه كه بجاش همش باهواپيمااينوراونورميري.

من: نه آقا. من دلم قطارميخواد

آرمان: اذيتم نكن ديگه ميگم اذيت ميشی باقطارسخته، ياباهواپيماياباماشين.

من: اذيت نميشم. سختيش ازماشين كه بيشترنيست...

آرمان: پورشه ي من ازقطارراحت تره خوشگل خانوم

من: نه ديگه باقطاربريم.

آرمان: ماشينوچيكاركنم؟

من: منكه ميدونم هركاربخواي بكنی ميتونی...با اين قطارايی كه بارميبرن ديگه.

آرمان: ازدست توفسقلی. ميگم اذيت ميشی جوجه من: نميشم، اصلامگه توتاحالاقطارسوارشدي؟ آرمان: نه


romangram.com | @romangram_com