#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_323
آرمان: نه بابا، يه بالاهيجده سالی نشونت بدم حالت جابياد.
دوباره نفس عميقی كشيدودستموآروم فشارداد.
آرمان: خداروشكر من: چرا؟
آرمان: بخاطراينكه الآن پيشمی من: منكه هميشه پيشت بودم آرمان: اين خيلی فرق داره.
من: نه بابافرقی نداره كه، تازه قبلاخيلی بهتربود.
آرمان اخماشوكشيدتوي هم وگفت
آرمان: ينی الآن خوشحال نيستی؟ قبلابهتربودينی فهميدم داره اشتباه ميكنه سريع حرفشوقطع كردم من: نه نه منظورم اين نبودآرمان، منظورم اين بود كه قبلاخيلی باهم راحت تربوديم.
آرمان: الانم راحتيم من: نه
آرمان: نه؟ منكه خيلی راحتم توراحت نيستی؟ من: زيادنه...
آرمان: چرا؟ من: خجالت ميكشم.!
آرمان دستاشودورم حلقه كردومنوچسبوندبه خودش...
آرمان: توغلط كردي خوشم نميادازاين سوسول بازيا بعدم ادامودرآورد آرمان: خجالت ميكشم...
بازم خنديدم.
آرمان: ميخواي بريم هتل استراحت كنی؟ واااي ياپيغمبرنهههه، هول شدم گفتم من: نه نه دوست دارم بيرون باشيم تاشب.
آرمان: ازدست تو، باشه بيرون ميمونيم تاشب.
لحنشوچشماش شيطون شد
آرمان: بلأخره كه چی؟ آخرش گيرت ميارم
ترس افتادتودلم. ميترسيدم خيلی زياد...تصميم گرفتم بحثوعوض كنم من: آرمان
romangram.com | @romangram_com