#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_322

فرزادخان دستبندظريف وخوشگل سفيدوطلايی پشت دستم بست.

اشك صورتموخيس كردازگرماش فهميدم. بابغض گفتم من: بااجازه ي بابافرزادومامان آتناي گلم بله...

صداي تبريكوصلوات بلندشد. حالانوبت آرمان بود كه بله بگه. او نم نازآوردودفعه ي اول ودم وسوم بله نگفتوگفت زيرلفظی ميخوام. همه به كارش خنديدن. فرزادخان يه تراول بهش داداونم. كلی غرزدكه اين به كجام ميرسه ونميخوام اصلا...آخرم بزوربله روا آقاگرفتيم...

دوباره صداي صلواتوتبريك بلندشد. منوآرمان باهم زنوشوهرشديم به همين راحتی...

آرمان دست سردولرزونموبين دستاي مردونه وگرمش گرفتوگرماروبهم تزريق كرد. حلقه ي ساده ي سفيدرنگی كه دورتادورش نگيناي ريزداشتودستم كرد. حسابی به دستم ميومد.

دوسش داشتم. براي خريدحلقه هركاري كه كردباهاش نرفتم دلم ميخواست باسليقه ي خودش باشه حتی اگه زشت باشه

ولی حالاخوش حال بودم خودم هميشه ازحلقه هاي ساده براي نامزدي خوشم ميومد.

آرمان: هميشه دوست داشتم حلقه ي نامزديمون ازاين ساده هاباشه. ايشالامال عروسيمونوباسليقه ي خودت ازاين پركارقشنگاميخريم. ببخشيداگه خوشت نيومد...

من: واي نه آرمان عاشقش شدم خيلی قشنگه توواقعاخوش سليقه اي آرمان: اگه خوش سليقه نبودم كه الآن توكنارم نبودي...

بااومدن همه به سمتمون براي تبريك حرفاي عاشقانمون نيمه تموم موند...باهمه روبوسی كرديم. نزديك نمازبود. نمازمونم توي حرم خونديم. قراربودبراي ناهاربريم طرقبه ياشانديزولی خب چون واردنبوديموجايی روبلدنبوديم ازمحمدومريم خواستيم بيان اونام قبول كردن.

ناهاروباهم توي يه .رستوران فوق العاده توي شانديزخورديم. حسابی توي چشم بوديم هم لباسامون هم تيپوقيافمون وهم ماشين گل زدمون.

مامان اينابراي بعدازظهربليط داشتن كه برگردن بخاطرهمين خداحافظی كردنورفتن.

محمدومريمم حسابی تشكركردنوبخاطرخستگی محمدرفتن. من مومندموآرمان. قراربودشب برگرديم. هنوزتوي شانديزبوديموواسه خودمون توطبيعت قدم می زديم. حالادونفره بوديمودوتامون ساكت. شايدنميتونستيم باهم حرف بزنيم وازهم خجالت ميكشيديم انگاركه تابه حال باهم حرف نزديم وهموخيلی كم ديديم كه حالاحالمون اينجوريه...آرمان نفس عميقی كشيدودستموگرفت بين دستاي مردونه وخوش فرمش وباانگشترم وانگشتام بازي كرد.

آرمان: بلأخره تنهاشديم، انقدرميچسبن به آدم كه نميتونی دوكلوم حرف عاشقانه بزنی به عشقت...

خندم گرفته بود. ودرجواب حرفش فقط خنديدم.

آرمان: جوك گفتم مگه؟

من: نه خودم ياديه جوك افتادم...

آرمان: مرسی واقعامن دارم باهات حرف ميزنم تويادجوك افتادي؟ حداقل بگومنم بخندم.

من: نميشه جوكش بالاهيجده ساله...


romangram.com | @romangram_com