#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_320

من: چه عاشق

باعشق خنديدوگفت

مريم: آره واقعاعاشقشم...

من: خودت چيكارميكنی؟

مريم: من ليسانس هنردارم نقاشی ميخونم هنوزم دارم ادامه ميدم. يه موئسسه خصوصی هنرم توي مشهددارم كه تدريس می كنم.

من: ايول چه حوصله اي داري بادوتاپسربچه ي كوچولوهم درس ميخونی هم تدريس هم خونه داري وبچه داري...

مريم: آره ديگه خانوادم ومحمدشوهرموميگم خيلی كمكم ميكنن.

من: چه خوب

مريم: شوهرخودت چيكارس؟

من: فوق ليسانس فلسفه داره ولی به كارش ربطی نداره به شركت تبليغاتی توي تهران ويدونه مشهد.

مريم: خودت چی؟



من: منم من هنوزدرگيردرسم البته اگه بتونم بخونم. انقدرفكرم مشغوله من نميتونم ديگه...آرمان گفته يه چندسال استراحت كنم بعدادامه بدم. هنوزكه كنكورندادم. توي زندگيم يه مشكلاتی پيش اومدكه يكم عقب افتادم بايدخيلی تلاش كنم مريم: ايشالاكه موفق باشی.

من: ممنون

مريم: شمارتوبده ازت خوشم او مده. ماتقريباماهی يه بارتهران ميايم بخاطركاراي محمد.

دوست دارم ببينمت

شماره وآدرس خونه ي خودموبهش دادم. به اضافه ي آدرس عروسی گفت همون تاريخ ميان تهرانواگه بتونه شوهرشوراضی كنه حتمامياد. دخترخوبی بودوباهم جورشديم. انقذرباهم حرف زديم من نفهميدم كی رسيديم. خيلی زودگذشت. هواپيمامه نشست بامريم رفتيم توي كابين خلبان تامنوبه شوهرش معرفی كنه. تاحالاكابينوازنزديك نديده بودم خيلی باحال بود.

فكرميكردم شوهرخودم فقط خوشگله محمدكه دست آرمانوازپشت بسته بود!!!...

ازشون قول گرفتم كه حتمابيان عروسی براي اينكه اونام آرمانوببيننوباهم آشنابشن باهم رفتيم پايين. ايول چه باحاله آدم بايه خلبان راه بره لامصب انگارداري بارييس جمهورراه ميري...


romangram.com | @romangram_com