#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_319
آخر خودش سرحرفو باز كرد.
صداي نازي داشت، وقتی پسراش خوابيدن مثل اينكه حوصلش سر رفت و دست به دامن من شد.
اسمش مريم بود.
مريم: ببخشيدمن خيلی فوضولم...
خندم گرفته بود، بالبخندگفتم من: چرا
مريم: آخه ديدم سرتاپاسفيدپوشيدي كنجكاوشدم، ميتونم دليلشوبپرسم؟ من: آره ميدونم ضايس تيپم. داريم ميريم مشهدعقدكنيم.
مريم: وااي جدا؟ مبارك باشه پس كوآقاداماد؟ من: مشهده مريم: مشهديه؟
من: نه ديشب باماشين رفت خودش مايم امروزباهواپيماداريم ميريم.
مريم: ايشالاخوشبخت بشی عزيزم. چندسالته؟
من: ممنون، نوزده م تموم شده واردبيست شدم. شماچندسالتونه؟ مريم: اي جان، من بيستودوهمسن توبودم كه اين فسقليادنيااومدن.
باتعجب گفتم من: بچه هاي خودتونن؟ مريم: آره، سماء وسها
من: اي جان خيلی نازن خداببخشه بهتون. پس شوهرشماكجان؟ مريم خنديدوباافتخارگفت مريم: توكابين خلبانه باتعجب گفتم
من: اونجاچيكارميكنه؟ توكابين كه هركی هركيوراه نميدن...
مريم: هركی هركيوراه نميدن ولی خلبانوكه راه ميدن...
جيغ خفه اي كشيدموگفتم
من: ايول بابا، چه باكلاس شوهرت خلبانه؟ مريم: اوهوم
من: بدتوهردفه كه پروازداشته باشه ميشينی توهواپيماباهاش ميري اينوراونو؟ خنديدوگفت
مريم: نه بابا، ماخودمون مشهدي هستيم اونجام زندگی ميكنيم ولی ايندفه فرق داشت يه هفته اي بخاطركارش ميخواست بيادتهران منم آورد تنهانباشه.
romangram.com | @romangram_com