#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_318
قراره بعد از صبحونه راه بيوفتيم.
ساعت دوازده پرواز داريم.
آرمان ديشب با ماشين خودش رفت ميخواست اونجا باهم بريم گردش و بعدم با ماشين برگرديم.
از ديشب تا حالا دلم حسابی براش تنگ شده.
صدبار با هم حرف زديم و بهم پيام داديم.
توي آيينه به خودم نگاه كردم، بعد از رفتن آرمان رفتم اصلاح و هنوز منو نديده.
ابروهامو زنونه برداشتم و يه ته آرايش خيلی كم دارم.
سر تا پا سفيد پوشيدم شلوار و مانتو و شال و كيف و كفش...
تنها چيزي كه با رنگ سفيد لباسام تضاد داشت چادر مشكی براقی بود كه با سليقه ي خودم و آرمان گرفتيم و الان روي سرم بود. اين شرط آرمان بود و منم پذيرفته بودم.
اولين دفعه بود كه چادر سرم كردم، احساس كردم توي چادر خيلی خوشگل تر شدم...
رفتم پايين و يكم صبحونه خوردم، استرس داشتم و اشتهام كم شده بود.
بعد از خوردن صبحونه راه افتاديم.
جمعيتمون زياد نبود، فقط آتنا جون و بابا فرزاد با مامان باباهاشون وآرام.
خيلی زود شماره ي پروازمونو اعلام كردن و سوارشديم.
جاي خوبی نشسته بوديم دقيقا نوك هواپيما.
با اينكه ذوق زده بودم و خوشحال ولی نبود آرمان كلافه و عصبيم كرده بود.
كنارم يه دختر خوشگل نشسته بود البته دوتا پسركه دوقولو بودن همراهش بود، ولی بهش نميخورد بچه هاي خودش باشن آخه سنش به نظر خيلی كم. ميومد.
پسرا بهشون ميخورد دو ساله باشن حسابی بانمك و شيطون.
مهمان دارهاي هواپيما حسابی تحويلش ميگرفتن و بهش ميرسيدن و اين برام جالب بود.
romangram.com | @romangram_com