#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_317

من: نفس حق اينكه روحرف من حرف بزنه نداره بدون حرف قبول ميكنه.

مامان: اين خود خواهی كه فقط خودتو ميبينی و نظر كسی برات مهم نيست.

من: آره آقا من خودخواهم، نفسو واسه خودم ميخوام.

مامان: بزارخودشم نظربده.

به نفس بيچاره توپيدم.

من: نظرتو بهشون بگو.

نفس: منم با آرمان موافقم فكر ميكنم اونطوري راحت تريم. البته با اجازه ي شما...

مامان: اينحوري كه تو داد و بيداد راه انداختی معلومه نفس ميگه هرچی آرمان بگه.

نفس: نه آتی جون من خودمم اونجوري راحت ترم اگه دوست داشتم باهم باشيم حتما ميگفتم.

بابا: بسيار خب، آتی حان حالا كه خود آرمان و نفس اينجوري ميخوان دخالت نكن. اينم مدليه ديگه...

آتی غر زد

مامان: نوبره والا عروسی جدا...

بابا: اشكال نداره خانومم، ايشالا عروسی آرامو هرجور دوست داشتی ميگيريم...

خلاصه كه بلاخره با بدبختی به تفاهم رسيديم.

قرار شد آخر هفته مشهد عقد كنيم و آخر ماه آينده مجلس عقد و عروسيمونو بگيريم...



*فصل چهل و چهارم*



يه هفته به سرعت نور گذشت.


romangram.com | @romangram_com