#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_316
بابا: مردم چی ميگن پسر؟
من: در درواز ي شهرو ميشه بست در دهنه مردمو نه، هر كارم بكنی آخرش حرفه، من به حرف كسی كار ندارم ميخواد خوششون بياد ميخواد بدشون بياد،ذ مراسم عروسی من خانوما و آقايون جدان همين.
مامان: منم اين حرف ها حاليم نيست يدونه پسر دارم دلم ميخواد بهترين مراسمو براش بگيرم كلی آرزو دارم ميخوام همه ببينن چه عروسی واسش گرفتم...
عصبانی شدم، همه از تو نقش خودشون بيرون او مده بودن...
من: منم هيچی نميفهمم ميخوام صدسال مردم نبينن زنمو اونم توي لباس عروسی.
اون فقط متعلق به منه امكان نداره بزارم مردي ببينش.
شما بهترين عروسيو بگير ولی جدا مگه همه ي مردم عروسياشون مختلطه؟
يا عروسی همون طوري كه من ميخوام برگزار ميشه يا بدون كوچيكترين مراسمی ميريم سر زندگيمون، ميدونين كه وقتی تصميمی بگيرم كسی نميتونه جلو دارم باشه.
مامان: فرزاد يه چيزي به اين بگو مخش تاب برداشته...
فرزاد: من كاره اي نيستم درسته منم مخالف حرفشم ولی خب زن خودشه نميخواد كسی ببينش...
مامان: ينی چی؟ خب ميتونه يه لباس پوشيده تر انتخاب كنه، تا حالا همه صدبار ديدنش...
من: ديدن كه ديدن از اين به بعد يه لاخ موشم نميزارم كسی ببينه.
بحث فقط سر لباس نيست لباسش پوشيده باشه آرايشش چی؟
من آرزو دارم از اول تا آخر با زنم برقصم نميتونم جلو يه عده مرد زنمو برقصونم كه، هنوز انقدر بی غيرت نشدم كه بزارم مردا از زنم لذت ببرن...
مامان: هيچ كس انقدر دقت نميكنه.
من: با من بحث نكن آتی، چه دقت كنن چه نكنن آقا من نميخوام مجلسم قاطی باشه تمام.
بابا: آرمان ميخواي نظر نفسو بدونی شايد اونم دوست داشته باشه براي مجلسش نظر بده...
نگاش كردم، سرشو انداخته بود پايين و به حرفامون گوش ميداد.
جدي و عصبی گفتم
romangram.com | @romangram_com