#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_310
چند دقيقه ي بعد نفس خرامان خرامان با سينی شربت اومد داخل.
شلوار لی آبی يخی پوشيده بود با پيراهن آستين بلند سفيد كه آستيناشو تا سرآرنجش تا داده بود و يه كروات آبی يخی درست رنگ شلوارش بسته بود.
موهاشو بالاي سرش بسته بود و يه ذره از اينطرف و اون طرف صورتشو قاب گرفته بود.
به نظرم لاغرتر از قبل اومد.
واي كه چقدر دلم براش تنگ شده بود.
قلبم ديوونه وار خودشو به در و ديوار سينم ميكوبيد بلند و نامنظم...
حسی كه فقط با ديدن نفس بهم دست ميداد حس قشنگ عاشقی...
ديگه طاقت نداشتم همه ي نگاه ها روي ما بود.
بلند شدم و فاصله ي بينمون و با چند قدم بلند پر كردم.
زير لب زمزمه كردم
من: عزيز دلم چقدر دلم برات تنگ شده بود...
نفس: بفرماييد خواهش می كنم...
با علاقه نگاش كردم، چشماي شيطونش بهم ميخنديدن.
اين دم بريدم ميخواست واسه من فيلم بازي كنه من و خودشو به بازي گرفته بود و مطمئنا آتی و فرزادم تهيه كننده و كارگردانش بودن.
بخاطر نفسم بازم به بازي ادامه دادم از اين بازي خوشم او مده بود.
نشستم و يه ليوان شربتی كه برداشته بودم جلوم گذاشتم. بی طاقت گفتم من: اگه ايرادي نداره با جازه ي شما بريم سر اصل مطلب؟ بابا: راحت باش پسرم از خانوادت بگو از خودت ميشنويم.
من: راستش خانوادم يعنی پدر و مادر و خواهرم كه منو فروختن...
آتی با لحن بامزه اي گفت مامان: اي واي چرا؟ خنديدم و گفتم
من: چشمشون افتاد به يه دختر خوشگل ديگه منو يادشون رفت اون شد جايگزين من و اونا ديگه منو نميشناسن بجاش يه دخترش خوشكل دارن...
romangram.com | @romangram_com