#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_309

مامان و بابا به استقبالم اومدن.

آتی يه كت و دامن خوش دوخت كرم پوشيده بود.

موهاي سشوار كردش از زير شال حريرش بيرون ريخته بود.

فرزادم شلوار و پيراهن مردونه ي كرم ي پوشيده بود.

با لبخند نگاهم می كردن.

گل و كيكو به دستشون دادم.

من: سلام

مامان: سلام پسرم خوش اومدي بابا: چرا زحمت كشيدي؟ بفرمايين تو من: قابل نداره

با تعارف هاي مامان و بابا رفتم داخل.

در كمال تعجب تعارفم كردن توي پذيرايی و نشوندنم روي مبل هايی كه مخصوص مهمون بود و يادم نمياد تا حالا روشون نشسته باشم...!!!!

چيشده آتی اجازه داده و مارو آدم حساب كرده؟؟؟ پنج دقيقه اي توي سكوت گذشت.

با صداي پاشنه كفش به خيال اينكه نفس او مده سرمو برگردوندم.

با ديدن آرام لبخند زدم و بلند شدم.

آرام دستشو به طرفم دراز كرد.

مامان: راحت باشين. معرفی می كنم دختر بزرگم آرام بدون اينكه دستمو به طرفش ببرم گفتم من: خوشبختم آرام خانوم

آرام از اينكه بهش دست ندادم پشت چشمی نازك كرد و نشست.

بی طاقت گفتم

من: عروس خانوم نميان؟ دلم آب شد.

بابا: چرا، نفس دخترم...بيا عزيزم...


romangram.com | @romangram_com