#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_307

می خواستم يه امشبو مهمون اشرف خانوم باشم كه خانواده فرمودن كلا نبايد توي اين خونه باشم...

نشستم توي ماشين و سرمو گذاشتم روي فرمون.

می خواستم برم توي شركت بخوابم ولی ديدم حس اينكه بخوام دوباره رانندگی كنمو ندارم بخاطر همين صندليو تا آخرين حد خوابوندم و تخت خوابيدم.

با آلارم گوشی چشم بازكردم، براي نماز صبح كوك بود.

ماشينو روشن كردم و رفتم سر خيابون اصلی يه مسجد بود كه تا حالا توش نرفته بودم...!!!

ماشينو جلوي مسجد گذاشتم و بعد از گرفتن وضو پشت سر امام جماعت نمازمو خوندم.

چقدر حس قشنگ و آرامش بخشی به آدم ميده نماز اول وقت او نم به جماعت.

وقتی ميري تو اين خط ها تازه ميفهمی حس قشنگشو....

قبلا نمازمو يه خط در ميون ميخوندم اونم نه اول وقت، ولی حالا تو اين يه ماه به قدري به نماز اول وقت عادت كردم كه اگه وقت اذون نخونم انگاركه به بار سنگين روي دوشمه و همش فكر ميكنم يه كار بزرگی انجام ندادم.

ولی وقتی ميخونم راحت و سبكم.

انقدر شاد و بر انرژي بودم كه خودم تعجب كرده بودم.

حس خوبی داشتم، امروز ميخواستم برم خواستگاري عشقم و خيلی كار داشتم.

بخاطر همين تصميم گرفتم ديگه نخوابم و برم سراغ كارام.

يه بسم الله گفتم و روزمو شروع كردم.

اول از همه رفتم و يه حليمی پيداكردم حسابی گشنم بود ديشبم كه بدون شام شوت شده بودم بيرون و چيزي نخورده بودم بخاطرهمين تا تونستم خوردم.

هنوز كله ي صبح بود و همه ي مغازه ها بسته.

ناچارا پشت فروشگاهی كه هميشه ازش خريد ميكردم توي ماشين نشستم به انتظار تا باز كنه و برم خريد كنم...

بلأخره ساعت ده صبح تصميم گرفتن باز كنن.

نفسمو با صدا فوت كردم بيرون و پياده شدم و رفتم داخل.


romangram.com | @romangram_com