#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_306

ماشينو بردم داخل و كولمو انداختم پشتم.

ضربان قلبم نا منظم و بلند ميزد.

فكر اينكه الآن نفسمو ميبينم حالمو خوب ميكرد ولی بهم استرس ميداد.

انگار كه براي دفعه ي اوله كه ميخوام ببينمش و دست و پامو گم كردم.

درو باز كردم و رفتم تو.

مامان و بابا و آرام روي مبل هاي راحتی لم داده بودن و گرم حرف زدن بودن.

با شنيدن صداي در و ديدن من بلند شدن و به سمتم اومدن.

بعد از اينكه باهاشون روبوسی كردم خسته و كوفته خودمو ولو كردم روي كاناپه.

مامان: پاشو پاشو خودتو جمع كن مبلا داغون شد، تختت كه نيس راحت لميدي...

من: واي مامان تورو خدا گيرنده دارم ازخستگی ميميرم اصلا حال اينكه بخوام برم تو اتاقمو ندارم به نفسم بگين بياد پايين دلم تنگ شده براش...

ديگه راحت حرف ميزدم و حاضر بودم عشقمو نسبت بهش فرياد بزنم تا همه ي دنيا بفهمن...

مامان: باشه حتما ديگه چی؟

نفس نمياد پايين كه هيچ توام حق اينكه بري توي اتاقتو نداري. همين الآن از خونه تشريفتونو ميبرين بيرون...

روي كاناپه نيمخيز شدم و چشماي متعجبو دوختم بهش من: چی ميگی واسه خودت؟

بابا: تا فردا هر قبرستونی ميخواي بري ميري، فردا بعد از ظهر مثل آدم مياي خواستگاري.

حيف كه دخترم عاشقته و منم عاشق دخترم...و گرنه محال بود دختر خوشگل و دسته گلمو بدم دست كروكوديلی مثل تو،تن لش...

بدون توجه به حرفاشون بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم.

ولی با لطف خانواده ي محترم از خونه شوت شدم بيرون، درست عين يه توپ فوتبال.

به دور و برم نگاه كردم، يعنی واقعا انداختنم بيرون؟


romangram.com | @romangram_com