#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_305
اشكامو پاك كردم و تا كمرخم شدم و سلام دادم.
با كلی انرژي مثبت از حرم بيرون اومدم.
بايد ميرفتم شركت.
وقتی رسيدم آقاي موقر با كمك بقيه ي بچه ها همه چيو طبق خواسته من انجام داده بودن و همه چی براي آغاز جلسه محيا بود. مهمونا تك و توك اومدن و سر ساعت دوازده مجري برنامه رو شروع كرد و بطور رسمی شركت تبليغاتی آرمان شعبه ي دوش توي مشهد راه اندازي شد.
هيچی از اون جلسه و افتتاحيه ي مسخره نفهميدم حتی وقتی كه داشتم اون بالا سخنرانی ميكردم و اصلا يادم نيست چی گفتم فقط خدا كنه آبروريزي نكرده باشم...
تمام حواسم پيش نفس بود ميخواستم زودتر برم و ببينمش، دلم براش پرپر ميزد ديگه طاقت نداشتم...
بلاخره افتتاحيه و جلسه ي مسخره تموم شد و وقت ناهار رسيد.
ناهارمو با حرص و تند تند خوردم و اولين نفر تموم كردم.
فكر ميكردم اگه اولين نفر بخورم ميتونم برم.
سعی كردم خونسرد باشم و خودمو كنترل كنم و با روي خوش از مهمونا پذيرايی كنم.
بلند شدم و رفتم سر ميزا رو به مهمونا خوش آمد گفتم.
بلاخره ساعت سه آخرين نفرم رفت و منم خيلی زود راه افتادم.
خدارو شكر مسئولاي هرقسمت از قبل انتخاب شده بودن و ديگه كاري نبود.
آقاي موقر به عنوان جانشين و معاون من مشغول بود و همه ي هواسش به كاراي شركت بود.
خودمم قرار بود كارا رو از طريق معاون و تلفنی هماهنگ كنم.
خيلی زود سفارشات لازمو بهش كردم و راه افتادم.
به قدري تند ميرفتم كه چند جا جريمه شدم و امتياز منفی گرفتم.
بين راهم اصلا توقف نداشتم البته بجز وقت نماز مغرب كه يه ساعتی معطل شدم ولی بقيه ي راهو تخت گاز تا تهران رفتم.
ساعت دوازده رسيدم تهران و تا رسيدم خونه تقريبا نزديكاي يك شب بود.
romangram.com | @romangram_com