#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_302
گره ي دستمو از ضريح خوشبوش كندم و باهاش اشكمو پاك كردم.
تو اين يه ماه هر روز كه اومدم حرم موفق نشدم دست بزنم به ضريحش انقدر كه شلوغه قربونش برم.
هر وقت كه بياي صبح ظهر شب نصفه شب...
امروز واسه اولين بار بود كه دستم فقط براي چند ثانيه گره شد به شبكه هاي طلايی رنگش.
نفسم بند اومده بود خودمو بزور از بين جمعيت بيرون كشيدم و رفتم عقب.
رو به ضريح ايستادم و گفتم.
من: دوست عزيزم، امام رضاي خوبم. من نفسو ميخوام ولی نه به زور، اگه صلاحمه جون پسرت قسمت ميدم به جوادت كه بديش بهم. ....
يا امام رضا خودت بهتر ميدونی تو دلم چه خبره اگه به صلاحمه زودتر دلم يه ذره شده براش.
اگه هم صلاح و قسمتم نيست كمكم كن دلمو بكنم ازش دارم زجر ميكشم دارم عذاب ميكشم از اينكه شب و روز تو خواب و بيداري همراهمه....
ميدونم گناهه كمكم كن خواهش می كنم.
تا كمر خم شدم و با احترام سلام دادم و از حرم زدم بيرون.
ساعت هفت و نيم هشت صبح بود.
از نماز صبح حرم بودم و حسابی خسته بودم.
يه ساندويچ گرفتم و توي راه خوردم، انقدر خسته بودم كه هنوز به تخت اتاقم توي هتل نرسيده بودم خوابم برد.
صداي نفسو شنيدم اما خودشو نميديدم، ناله می زد
نفس: دلم برات تنگ شده آرمااان بيا ديگه...
با صداي زنگ گوشی از جا پريدم و با خودم گفتم چه خواب محالی...!!!
با ديدن عكس نفس كه روي گوشی خاموش و روشن ميشد خواب از سرم پريد.
سريع تو جام نشستم و چشمامو مالوندم يكی زدم توي گوشم و از پام نيشگون گرفتم، نه مثل اينكه واقعا بيدار بودم...
romangram.com | @romangram_com