#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_300
حس كردم كه ديگه تنها نيستم.
يه ماهه كه هر روز دوستمو ميبينم، خيلی مهربونه گوش شنوا داره وقتی ميرم پيشش تمام انرژي منفيامو ميزارم پيشش و بجاش با كلی انرژي مثبت ميام بيرون.
قبل از اينكه ببينمش در موردش يه چيزايی شنيده بودم ولی زياد نميشناختمش...
فقط ميدونستم يه امام رضايی هست كه امام هشتمه و يه اطلاعت جزئی.
واسه خودم متأسفم كه تا قبل اين امام رضاي خوبمو نميشناختم و در موردش اطلاعت نداشتم.
شنيده بودم مهربونه و معجزه ميكنه ولی باور نميكردم چون نديده بودم چون خر بودم چشمام بسته بود اين گلو نميديدم...
ولی از وقتی با چشماي خودم ديدم باوركردم.
از وقتی ديدم كه حرم قشنگ و با صفاش يه ثانيم خلوت نيست و مردم ميان بهش متوسل ميشن و جواب ميگيرن باورم شد.
از وقتی پسر فلجی رو ديدم كه هشت روز پشت پنجره فولاد دخيل بسته شده بود و روز هشتم جلوي چشماي خودم بلند شد و راه رفت باورم شد...
از وقتی رفتم دنبالش و معجزه هاشو با سنداش پيدا كردم از وقتی خاطرات مردمو در موردش شنيدم باور كردم كه كيه وچيه...
عيد نوروز وقت سال تحويلم پيشش بودم، درسته دوري از خانواده سخت بود ولی از هر سالم بهتر بود...
از نفس ممنونم كه با اون كارش منو راهی مشهد كرد...
مطمئنم امام رضا خودش دعوتم كرده بود خونش مطمئنم خودش ميخواسته من بشناسمش.
ممنون خدايم كه چشمامو باز كرد.
عاشق حرمشم عاشق آرامش و معنويتش همه تو حرمش نورانی ميشن هر چقدرم كه گناه كار باشن...
زناي چادري رو كه ميبينم خوشحال ميشم...
از بچگی دوست داشتم مامانم چادري باشه ولی نبود...
دوست داشتم زن چادري بگيرم.
از تصور نفس توي چادر دلم ضعف ميره.
romangram.com | @romangram_com