#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_299

اون منتظر جواب منه ميدونم اگه زنگ بزنم بگم بيا مياد...

يه ماهه كه آرمان ثابت كرده قولش قوله مرده و قولش.

هميشه سر حرفاشو قولاش مردونه ميمونه، اين دفه هم مونده سر حرفش و قولش مونده.

تصميمو گرفتم اگه قولی كه اون شب بهم داد مثه همه ي قولاش قول باشه و مردونه پاش واسته زنش ميشم.

بزرگ ترين آرزوي خودمم همينه.

توي اين يه ماه فكر ميكردم و البته غرورم بود كه نزاشت به آرمان زنگ بزنم ولی آرمان بخاطر من غرورشو شكست و جلوم زانو زد. از اون كه مغرور تر نيستم...

منم بعد از يه ماه غرورمو ميشكنم بخاطر رسيدن به عشقم...



*فصل چهل وسوم*



يه ماه از اون شب گذشته، يه ماهه كه من مشهدم.

شبا تو يه هتل خوشگل ميخوابم روزام ميزنم بيرون و بيشتر در گير كاراي شركتم.

تنهاي تنهام، اولين سالی بود كه عيد نوروز كنار سفره هفت سين قشنگی كه آتی ميچينه نبودم.

عيد نوروز خيلی تو تهنايی سخت بود البته تنهام نبودم، حالا ميگم كجا بودم.

خلاصه كه خيلی تنهام چند نفري كه براي كاراي شركت هستن فقط در رابطه با كار باهاشون ارتباط دارم.

اينجا نه دوستی دارم نه رفيقی.

ولی يه نفرو پيدا كردم كه عاشقش شدم و تموم تنهايی هامو پركرده.

براي اولين بار كه ديدمش ابهت و زيباييش مو به تنم سيخ كرد.




romangram.com | @romangram_com