#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_297
آرمانو خورد كردم يه مشت حرف چرت تحويلش دادم كه باعث شد آرمان مغرور جلو يه عده آدم غريبه جلو پاي من خر زانو بزنه...
من غرورشو شكستم.
يه مشت چرند تحويلش دادم كه باعث شد بزاره بره.
در صورتی كه تمام خريتام بدون فكر بود اصلا دلم نميخواست اينجوري بشه.
من احمق مگه اينهمه مدت منتظر همچين چيزي نبودم؟ مگه نگفتم به خودم كه امشب بايد آرمان اعتراف كنه؟ خب كرد ديگه پس چرا زدم داغون كردم همه چيو؟
درسته يه ساله منتظرم آرمان بگه منو ميخواد ولی اصلا فكر نكرده بودم.
با اتفاقی كه برام افتاده بود و اتفاق وحشتناك امشب من از رابطه ي عاشقانه ي زن و شوهري هم ترسيده بودم.
ترس من آرمان و احسان نميشناسه...
من اصلا به اين فكر نكرده بودم كه اگه آرمان بهم پيشنهاد ازدواج بده بايد چيكار كنم؟ چون اصلا يه درصدم توي ذهنم نميگنجيد كه آرمان منو بخواد.
هميشه ميگفتم اون كجا و من كجا؟
قد و قواره سن اخلاق همه چيمون از هم يه دنيا فاصله داشت تازه فكر ميكردم عاشقه هی سعی ميكردم از ذهنم بيرونش كنم. اصلا فكر نميكردم آرمان دوستم داشته باشه...
من پيش بينی همچين چيزي رو نميكردم.
هنوزم باورم نميشه...
آرمان قول داد رابطه اي بينمون نباشه ولی مگه ميشه؟
مگه ميشه يه زن و شوهر شرعی و قانونی و رسمی توي يه خونه زير يه سقف با هم زندگی كنن او نم با عشق ولی رابطه اي بينشون نباشه؟ نه غير ممكنه من مطمئنم نميشه...
ولی آرمان قسم خورد كه ميشه قول داد، اون زير قولش نميزنه ينی ميشه؟ ميتونه؟ تو ذهنم نميگنجه...
اي خدا آرمان كجا گذاشت رفت؟ نكنه ديگه برنگرده؟
خاك بر سر من كه باعث اين همه اتفاق شدم خدايا اگه نياد من دووم نميارم من ميميرم.
خدااااا بياد...
romangram.com | @romangram_com