#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_295
وگرنه نميدونستم بايد چطوري جريانو بگم...
فقط گفتم ميرم مشهد به نفس بگين ازم بی خبرين من بهتون زنگ ميزنم خودم، دلم براتون تنگ ميشه نميدونم كی برگردم...
اون بيچاره هام قبول كردن و البته تعجب ولی چيزي نگفتن احتمالا حال پسرشونو خوب ميفهميدن...
رفتم توي اتاقم كوله ورزشی بزرگمو برداشتم و يه چند دست لباس و وسايل ضروري رو انداختم توش...
چيز زيادي برنداشتم لباس، شارژر، لب تاب، هدفون، حوله، مسواك خمير دندون، ژل...والسلام...
پشت در اتاقش موندم نميتونستم نديده و بدون خداحافظی برم...
قلبم تند تند ميزد.
آروم در زدم و رفتم تو، روي تختش نشسته بود و هنوز گريه ميكرد.
بميرم من لبش كبود و خون مرده بود، بشكنه دستم...
من: من دارم ميرم به جون خودت تا تو نگی بر نميگردم كه راحت باشی...
نفس عميقی كشيدمو دستمو طبق عادتم بردم لاي موهام.
من: دعا ميكنم بفهمی چقدر ديوونه و عاشقتم...فقط اينو بدون...اگه زنم بشی كه ميشی مامان دخترم ولی اگه اگه زنم نشی تو خيالم ميشی مامان دخترم...
زندگی بدون تو برام مرگه جهنمه دعا ميكنم حرفام بره تو سرت. دلم برات تنگ ميشه.
خدافظ...
اشكاش تند و تند گونه هاشو خيس می كردن...
سير نگاش كردم حرفی نزد و منم رفتم...
خداحافظی با آتی و فرزاد و آرام زياد طول نكشيد.
چون غرورم جلو اونا هنوز بود و نميتونستم بغض لعنتيمو بشكنم و بگم دلم براشون تنگ ميشه ولی خب خودم ميدونستم دلتنگ همشون ميشم...
نشستم توي ماشين و ظبطو روشن كردم.
romangram.com | @romangram_com