#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_294

نفسم زانو زد جلوي من و خيره شد توي چشمام، مال هردو تامون مثل آسمون ابري و بارونی بود... مثل بيد ميلرزيد و دندوناش ميخورد بهم، لبخند تلخی زد و گلو از دستم گرفت.

يه نفس از سر آسودگی كشيدم، همين كه بدونم خونه مائه بسه برام...

كاش هيچوقت نميگفتم عاشقشم كه اينجوري بشه حداقل نبودم برم ازش دل بكنم نبينمش...

يه ساعت نميديدمش دلم براش تنگ ميشد و لحظه شماري ميكردم برم خونه حالا تا كی نميتونم ببينمش؟؟

كتمو در آوردم و انداختم روي شونه هاي لرزونش تا يكم آروم بشه...

دستشو گرفت جلوم كه بلندم كنه، اما من دستشو نگرفتم و خودم بلند شدم، نميخواستم فكر كنه دارم سوء استفاده می كنم يا بدم و نقشه دارم، خودم پاشدم.

لباسامون خيس آب بود ، مطمئنا دوتا مون سرما ميخورديم...

در ماشينو باز كردم و نشست. منم نشستم.

مردم فوضولی كه دورمون جمع شده بودن برامون دست زدن و منم با زدن يه بوق دور شدم...



خوشبحالشون تا چند وقت سوژه دارن بخندن...

واسه خودم اگه همچين چيزي پيش ميومدم و از اين صحنه ها ميديدم تا آخر عمرم يادم نميرفت و با هر بار ياد آوريش خندم ميگرفت و ميگفتم چه دختر با نازي و چه پسر ذليلی...

تا رسيدن به خونه جفتمون ساكت بوديم توي افكار خودمون.

رفتم خونه و نفسو سپردم به مامان و بابا.

هيچ فكري بجز رفتن سر پروژه مشهد به فكرم نرسيد بايد همين الآن ميرفتم...

نفس يه راست رفت توي اتاقش و منم به مامان اينا گفتم پروژه به مشكل خورده و همين امشب بايد برم.

ازشون خواستم به نفس بگن از من بيخبرن و نميدونن من كجام...!!!

البته اونام نفهم نيستن موضوعه عشقمو به نفس ميدونن و مطمئنا يه چيزايی فهميدن...

ولی خوبی خانوادم اين بود كه پاپيچ و سوال پيچت نميشدن و راحتت ميذاشتن و منم ممنونشون بودم.


romangram.com | @romangram_com