#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_286
پليس: اگه شكايت داري ميتونين بياين كلانتري حتما شكايت داشتم.
رفتم توي ماشين، خانوم پليس بازجوييش تموم شده بود و رفته بود.
ماشينو روشن كردم و راه افتادم سمت كلانتري كه همون نزديكا بود.
بعد از تنظيم شكايت نامه برگشتيم توي ماشين.
خدارو شكر انقدر رفتارمون طبيعی بود كه مدرك نخواستن وگرنه باز تازه اول درد سر بود برامون.
هنوز حالم بد بود، خيلی بد صحنه اي كه ديدم هيچ وقت از يادم نميره بيرون.
نفس سرشو تگيه داده بود به شيشه و با دست سالمش اون دستيو كه احتمالا من شكسته بودم و گرفته بود و بيصدا اشك ميريخت. بميرم الهی براش، اون از اون استرس و اتفاقی كه ميخواسته براش بيوفته اينم از دستش و عكس العمل من...
انقدر كه نازه هركی ببينش كتترلش از دستش ميره.
شايد خودمم اگه پايبند دين و ايمون نبودم يا عاقبتش و ناموساي خودم برام مهم نبودن در مقابل نفس كم مياورم.
اگه تا الان خودمو نگه داشتم همش كمك خدا و ياد اون بوده...
ماشين غرق در سكوت بود، نه آهنگی پخش ميشد و نه ما حرفی می زديم.
فقط گاهی صداي فيخ فيخ نفس سكوتو ميشكست...
بيصدا راه افتادم و اولين بيمارستانی كه ديدم ايستادم.
من: پياده شو.
نفس: چرا؟
من: مگه دستت درد نميكنه؟ نفس: چرا ولی نشكسته
من: ميخوام مطمئن شم پياده شو.
نفس بی حرف پياده شد و رفتيم داخل.
خوبه هر دفعه يه جا ميريم و گرنه ميگفتن اين دختره چه دست و پا چلفتيه...
romangram.com | @romangram_com