#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_285

آخه تو چرا انقدر خنگی ها؟ خنگ و نفهمی يا خودتو زدي به اون راه؟

بابا كل ملت ايران فهميدن من عاشق توام اونوقت خود خرت نفهميدي. چراااااا؟؟؟؟؟...!!!!!!

اي بميري آرمان كه ابراز احساساتتم مثل آدم نيست، مردم با گل و شيرينی و كاد و شمع و رستوران و حرفاي عاشقانه و هزار تا كوفت و زهر مار ابراز احساسات ميكنن تو با داد و بيداد و دعوا...

نفس با بهت خيره شده بود به من و بيصدا اشك ميريخت.

پليس اومد با صدا نفس كشيدم و داد زدم

من: خوب گوش كن ببين چی ميگم، توي اون كله ي پوكت فرو كن عاشقتم خب؟ فرو كن ميخوامت...

پايين نيا اون دستمالم بردار پاك كن صورتتو حالم بهم خورد.

پريدم پايين و رفتم سمت پليس من: سلام خسته نباشين



پليس: ممنون، شما تماس گرفته بودين؟ من: بله همين جاست

پليس: شما از كجا مطلع شدين؟ من: راستش صاحب مجلس يكی از هم كلاسی هاي خانوممه گفته بود تولدشه...

موضوعو كامل براش تعريف كردم پليس: خانومتون الآن كجاست؟ به ماشين اشاره كردم

من: توي ماشين

پليس به يكی از نيروهاش گفت بره براي بازحويی نفس.

نيروهاشو فرستاد تو و به من گفت پليس: شما منو ببرين پيش اون مرد

با هم رفتيم داخل، مهمونی بهم ريخته بود و هر كی از يه جا فرار ميكرد ولی مامورا يكی يكی دستگيرشون می كردن.

با مرده رفتم توي اتاق.

اشكان بی حال روي زمين افتاده بود پليس: به خواستش رسيد از تصورش می خواستم بميرم...

يه لگد زدم توي پهلوي اشكان و گفتم من: اگه ميرسيد كه الآن زنده نبود.


romangram.com | @romangram_com