#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_283

من تو چه فكريم اين تو چه فكريه احمق...

داد زدم

من: به جهنم، بهم بخوره به درك بهتر...

احمق تو حاليته چه بلايی داشت سرت ميومد هان؟ حاليته؟؟؟ بهمم نخوره من ديگه نميزارم باهاش حرف بزنی فهميدي؟؟ رفتم زيپ لباسشو بستم.

دستم خورد پشتش، يه جوري شدم.

خاك توي سرت آرمان كه توي اين موقعيتم ول كن نيستی هرزه...

من: زود بپوش لباساتو كثافت.

نفس همينجوركه اشك ميريخت بيصدا لباساشو ميپوشيد.

دلم كباب شد براش شانس نداره انقدر كه خوشگله...

دستشو كشيدم و پشت خودم با خشم كشوندمش از پله ها پايين.

لحظه اي كه دستشو كشيدم صداي تقشو شنيدم فكر كنم شكست...

اي خدا اين چرا انقدر شله؟

هر وقت بهش دست زدم يه جاش شكست كه...

گريش شدت گرفت و با ناله گفت نفس: آي آي آرمان دستم شكست.

دل خودمم بد جوري شكسته بود.

دوباره سرش داد زدم.

من: شكست كه شكست به جهنم ميفهمی به جهنم...

فعلا بزار از اين خراب شده بريم بيرون اونوقت من ميدونم با تو، كل وجود و هيكلتو ميشكنم دختره ي...

نفس: بخدا من تقصيري...


romangram.com | @romangram_com