#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_282

صداي جيغش توي دست اون آشغال كه جلوي دهنشو گرفته بود خفه شده بود.

مرتيكه بی همه چيز با يه دستش جلوي دهنشو گرفته بود و با اون يكی سعی داشت زيپ لباسشو باز كنه...

خود پدر سگ بی شرفشم پيراهن تنش نبود، تن لش...

رفتم جلو و گردنشو بين دستام گرفتم و با تمام قدرتم فشار دادم.

دستش از زيپ لباس نفس كنده شد و برگشت سمت من با ديدن قيافش داشتم از خشم ميتركيدم...



اشكان عووووووووضيييييييی...

همون لحظه قسم خودم به همچين آدمايی نگاهم نكنم چه برسه به رفاقت...

با يه دستم گردنشو فشار ميدادم و با اون يكی زدم توي دهنش كه خون راه افتاد.

نفس چشماش هنوزم بسته بود و فقط جيغ ميكشيد، شايد متوجه حضور من يا هر كس ديگه اي نشده بود چون با صداي نعره ي من با ترس چشم باز كرد.

اون آشغال بی پدر انقدر مست بود كه قدرت دفاع از خودش نداشت و منم تا ميخورد ميزدم و هر چی لايق خودشو خونوادش بود بارش ميكردم...

من: داشتی چيكار ميكردي آشغال عوضی)هر چی ميتونين بزارين بزارين، هرچی لايقشه( نفس با گريه اسممو صدا زد، عجز و نا توانی رو توي چشماي غمبار و وحشت زده و گريونش ديدم.

ولی اصلا حال نوازش و دلداري نداشتم نوبت اونم ميشد...

ميكشمش...

اشكان انقدر كه كتك خورده بود بی حال افتاده بود يه گوشه، كروات خودشو از روي زمين برداشتم و دستاشو بستم به پايه مبل...

گوشيمو برداشتم و سريع زنگ زدم به پليس.

به سوالاي مسخرش جواب دادم و بعد از گفتن آدرس قطع كردم.

نفس ناله زد نفس: نه آرمان چرا اين كارو كردي؟ مهسا ناراحت ميشه دوستيم باهاش بهم ميخوره...

دختره ي...


romangram.com | @romangram_com