#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_280

*فصل چهل و يكم*



پنج دقيقه اي از رفتن نفس گذشت پنج دقيقه اي كه برام مثل پنج قرن گذشت...

پنج دقيقه اي كه توش پنج هزار بار خودمو قانع كردم كه كارش طول كشيده و دير نكرده، مگه از آرام يادت شده مگه از خودش و آتنا يادت شده؟؟ نميتونستم بی تفاوت باشم حالم بد بود.

كيفشم دستم بود و موبايلشم توش بود نميتونستم بهش زنگ بزنم...

برقا رو خاموش كرده بودن و بجاش دختر و پسراي مست جوون بغل هم روي استيج و وسط رقص نور ميرقصيدن...

با هر بار روشن و خاموش شدن رقص نور حالم بدتر ميشد و آشوب توي دلم بيشتر.

يه حس خيلی بدي داشتم دلم بد جوري به شور افتاده بود.

تا حالا همچين حسی رو تجربه نكرده بودم، قشنگ احساس ميكردم تپش و فشار خونم رفته بالا و هر لحظه ممكنه بزنه به مغز و قلبم و سكته قلبی و مغزي كنم!!...

تمام رگاي بدنم منقبض شده و باد كرده بودن.

روي شقيقه هاي صورتم نبض می زد.

داشتم از خفگی ميمردم...

با ديدن بدنهاي برهنه ي دختراي جوون می خواستم بالا بيارم...

گره ي كرواتمو شل كردم و بلند شدم.

كيف نفس كه يه بند بلند داشتو انداختم سر شونم.

كل اين مدت نگاهم سمت پله ها بود كه اگه پسري رفت بالا منم برم كه اتفاقی نيوفته... ولی نه دختر و پسري رفت و نه برگشت...

يا كارش طول كشيده...يا حالش بد شده...يا اون بالا از قبل يه پسر مست...

نه نه امكان نداره....

خودمو بخاطر فكر مزخرفی كه كردم هزار بار لعنت كردم و زير لب گفتم:


romangram.com | @romangram_com