#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_279

لباساتو بده ببرم بالا عزيزم.

نگام كشيده شد سمت آرمان با تعجب نگام ميكرد شونه اي بالا انداختم و با خنده رو به مهسا گفتم من: نه عزيزم ممنون خودم ميبرم، فقط كجا بايد برم؟ مهسا: طبقه بالا همه ي اتاق ها خالين ميتونی بري. من: باشه ممنون

مهسا: ببخشيد بچه ها چون مهمونا زيادن شايد نتونم زياد بيام پيشتون. از خودتون پذيرايی كنين.

من: باشه ممنون راحت باش.

سري تكون داد و از پيشمون رفت.

در حالی كه كيفمو به آرمان ميدادم به صندلی كه يه گوشه خالی بود اشاره كردم و گفتم من: تو بشين من زود ميام.

آرمان: منم باهات ميام.

من: نه بابا زشته دنبالم راه بيوفتی زود ميام ديگه.

آرمان: خيله خب پس زود بيا مواظب خودتم باش.

من: نميخوام برم بميرم كه الآن ميام.

آرمان: معلوم نيست اون بالا چه خبره حواست باشه.

من: ديدي كه گفت خالين.

آرمان: ديگه بد تر، واسه همين ميگم مواظب خودت باش....

من: واي آرمان چه بد دلی تو زود ميام.

آرمان: باشه دو دقيقه اي اومديا.

سرمو با ناز كج كردم و گفتم من: چشم

آرمان نگام كرد و منم دست تكون دادم و رفتم.

سنگينی نگاهشو تا رسيدن به بالا روي خودم حس كردم.




romangram.com | @romangram_com