#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_278
بدو بريم...
خشكم زده بود...
يعنی چی كه ميخوام يعنی چی كه دوست دارم؟
نخواستم حرفشو بفهمم، با خودم گفتم منظوري نداره حرفشو نشنيده گرفتم چون فكرم پيش نفس ديگه اي بود...
داشت جلو ميرفت با سرعت، دوييدم پشتشو خودمو رسوندم بهش.
من: خشك مقدس امل...
آرمان: تو اينجوري فكر كن.
دو تامون تا رسيدن به باغ ساكت بوديم و شونه به شونه هم راه ميرفتيم.
البته شونه به شونه نه سر به زير شونه...آخه سر من زير شونه هاش بود!!!...
وارد باغ شديم با اينكه بزرگ و خوش نقشه بود ولی به باغ آرمان اينا نميرسيد...
صداي آهنگ شادي همه منو به وجد آورده بود.
همينكه با آرمان وارد ساختمون توي باغ شديم و همه نگاها ما دو تارو با هم ديدن برام كافی بود تا از خوشحالی به مرز سكته برسم قضيه آرمان و عشقشو ناديد گرفتم.
فعلا اين من بودم كه كنار آرمان بودم و از وجودش لذت ميبردم از اينكه توي تولد جلوي دوستام همراهمه حسابی خوشحال بودم آرمانی كه ازش واسه همه تعريف ميكردم و پزشو ميدادم حالا همراهم بود و همه ميتونستن ببيننش.
چند تا دختر و پسر توي بغل هم ميرقصيدن بساط همه چيز محيا بود و تقريبا همه مست بودن و يه جوري شادي خودشونو نشون ميدادن.
دم در ايستاده بوديم و مشغول ديد زدن بوديم كه مهسا متوجهمون شد و اومد سمتمون.
بغلش كردم و گفتم
من: سلام عزيزم تولدت مبارك آرمان: سلام تبريك ميگم.
مهسا در حالی كه گل و هديشو ازم ميگرفت گفت مهسا: ممنون چقدر زحمت كشيدين.
خيلی خوشحال شدم كه با آقا آرمان اومدي با تعريفايی كه تو كردي گفتم غير ممكنه بياد.
romangram.com | @romangram_com