#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_277
من: عمرا، بره گم شه دختره بيشعور حالم ازش بهم ميخوره.
آرمان: عهههه نگو اينجوري كم كم دارم ناراحت ميشما. ....
من عاشقشم بهم بر ميخوره اينجوري.
من: ناراحت شو بهت بر بخوره اصلا برو پيش همون.
آرمان: نميتونم برم من: چرا؟
آرمان: چون اولا هزار بار گفتم نميدونه بيخودي كه نميتونم برم، دوما هنوز انقدر بی غيرت نشدم كه تورو اينجا تنها بزارم برم پيش اون...
من: پس بخاطر غيرتت نيست بخاطر اينه كه اون نميدونه اگه ميدونست با من نميومدي.
آرمان: معلومه من بودن با اون توي جهنمو به بدون اون بودن توي بهشت ترجيح ميدم.
من: پس بخاطر غيرتت نيست كه نميري، اگه اون دختره ميدونست دوستش داري و الان زنگ ميزد تو همين الآن منو ول ميكردي ميرفتی پيش اون...
آرمان: اوهوم...
حرصم گرفته بود، پشت چشمی نازك كردم و گفتم من: دستمو نميگيري؟ جدي شد و گفت آرمان: نه
زدم به شيطونی می خواستم از زير زبونش يه چيزايی بكشم.
من: چرا؟ دوست نداري دستمو بگيري؟ خيلی راحت گفت
آرمان: چون دوست دارم نميگيرم!!...
به گوشام شك كردم، انگاري اشتباه شنيده بودم....
بدون توجه به حرفش گفتم
من: تو كه تا حالا هزار بار دستمو گرفتی و بهم دست زدي.
آرمان: آره ولی هميشه نا خواسته و بدون غرض بوده گناهی هم نكردم هر دفعه واسه نجاتت بوده...
ولی الآن اگه بگيرم گناه می كنم. چون ميخواام...
romangram.com | @romangram_com