#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_271
بعد از گفتن اين حرف بدو رفت بيرون....
پر رو واسه من شرط ميذاره...
مانتو و شال سفيدمو پوشيدم.
گوشواره ي مهسارو كه توي يه جعبه كوچيك قرمز بود انداختم توي كيفمو دست گل قرمز رنگی كه ظهر سر راهمون گرفته بوديم برداشتم.
نگاه آخرو توي آينه به خودم انداختم، همه چی مرتب بود.
دوييدم پايين و بعد از خدافظی از آتنا جون و فرزاد خان كه پايين بودن رفتم توي حياط.
سقف پورشه ي خوشگل قرمزشو باز كرده بود و صداي آهنگش ميومد بيرون.
بوي ادكلن خوشبوش انقدر زياد بود كه كل حياطو پر كرده بود.
خيلی خانومانه و مجلسی سوار شدم و يه لبخند مسخره تحويلش دادم....!!!
آرمان كه مشغول عوض كردن آهنگ بود يهو خيره موند روي پاهام و بعدم عصبانی زل زد تو چشمام،
اول دستشو گذاشت جلوي دهنش و چند بار محكم نفس كشيد، بعدم دستشو گذاشت روي شقيقه هاشو فشار داد.
با صدايی كه سعی داشت كنترلش كنه تا زياد بلند نشه عصبی گفت آرمان: اين يكی ديگه عمرا.
با تعجب گفتم من: كدوم يكی؟
يهو همچين دادي زد كه از جام پريدم آرمان: برو يه كوفتی پات كن...
من: تو ماشينيم با پاي پياده كه نميخواييم بريم...
سه ساعت بايد اينجا بپوشم چهار ساعت اونجا درارم..
دادي كه همراه با تحكم بود باعث شد مثل سگ ازش بترسم و بدون چون و چرا حرفشو قبول كنم.
آرمان: من اين حرفا حاليم نيست چه با ماشين بريم چه پياده چه سه ساعت چه چهار ساعت چه چهار صد و سی ساعت...
romangram.com | @romangram_com