#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_272

يا ميري يه كوفتی ميپوشی يا هيچ قبرستونی نميريم. فهميدي؟ پياده شدم.

الآن مطمئنا بايد ناراحت ميشدم و بغض ميكردم...

ولی بر عكس قلبم از خوشحالی ميكوبيد به در و ديوار...

داشتم از ذوق ميمردم كه انقدر براش مهمم...

يه لبخند زدم و رفتم داخل.

فقط جلو آتنا و فرزاد خيلی ضايه بود.

آتنا: برگشتی؟

به پام اشاره كردم و گفتم

من: انقدر عجله داشتم شلوارم يادم شد...!!!

لبخندي زدم و پريدم بالا.

يه جين مشكی پوشيدم و خيلی سريع برگشتم توي ماشين.

آرمان كه هنوز عصبانی بود و اخماش ترسناكش كرده بود نگاهم كرد و با لحن عصبيش گفت آرمان: اون شال كوفتيتم بكش جلو.

انگار فقط كف سر مهمه بقيش آزاد شماها رو ول كنن لخت ميرين بيرون ميخواي اصلا درش بيار ديگه اذيت نشی يه وقت...

شك ندارم هركی ديگه جز آرمان اين حرفارو ميزد و اينجوري برخورد ميكرد يه درصدم محلش نميدادم، شالمم در مياوردم و پرت ميكردم توي صورتش...

ولی خب الآن فرق داره عشقم داره ميگه، الآن آرمان اگه روبندم بگه بزنم ميزنم چون فقط اون برام مهمه...

دستم رفت سمت شالم در حالی كه لبخند غير ارادي كه از لذت كاراي آرمان روي لبم نقش بسته بود تا جايی كه ميتونستم شالمو كشيدم جلو.

آرمان: جون كندن واسه شما ها راحت تره تا حجاب داشتن...

ماشينو با سرعت به حركت در آورد

تا نصفه هاي راه از ترس آرمان جرأت حرف زدن نداشتم و به آهنگی كه گذاشته بود گوش ميدادم.


romangram.com | @romangram_com