#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_269
موهاي بلندمو اتو كشيدم و گذاشتم بريزن روي شونه هام.
يه تل سفيدم روي موهام زدم كه تضادش با موهاي مشكيم خيلی بود و حسابی خودشو ميكند.
يه خط چشم پهن و كوتاه پشت چشمم كشيدم و يه ريمل پر و پيمون زدم. خيلی خوب شد.
زياد اهل سايه زدن نبودم و نزدم. رژگونه زدم و رژ لبمو قرمز آتيشی كه حجيم كننده بود و مثل ژله برق می زد...
بالاي ناخون هامو لاك سفيد زدم و بقيشم برق ناخون. او نم خوب شد.
كفش سفيد پاشنه پونزده سانتيمو پوشيدم و كيف ستشو گرفتم دستم.
خودمو توي آيينه قدي اتاقم نگاه كردم.
اوووف كه چی هم شدم مخصوصا موها و لبام.
خودم خوشم اومد.
يه چشمك توي آيينه به خودم زدم و براي خودم بوسه فرستادم و به خودم گفتم.
من: چه جيگري شدي تيپ از اين پسركش تر؟ يعنی من امشب اگه اين آرمانو عاشق خودم نكنم نفس نيستم...
امشب هر جوري شده بايد اعتراف كنه عاشقمه...
نفسمو با صدا فوت كردم و به خودم ياد آوري كردم
من: بفهم نفس بفهم اون عاشق يه نفر ديگس به تو كاري نداره.
اخم مهمون صورت آرايش شدم شد و بغض گلومو گرفت.
سرمو گرفتم بالا تا اشكم در نياد.
با صداي در به خودم اومدم، يه نفس عميق كشيدم و به خودم گفتم من: من ميتونم آرمانو از پا در بيارم ميتونم مطمئنم....
در باز شد و آرمان اومد داخل اتاق، بدون اينكه حرفی بينمون رد و بدل بشه خيره شديم بهم.
من خيره ي اون چشماي درشت و مسخ كنندش، خيره ي اون قيافه ي مردونه و پر جذبش، قد بلندش و لباساي تنش.
romangram.com | @romangram_com