#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_268

از در اتاق زدم بيرون و رو به اميد گفتم.

من: من تا يه ساعت ديگه ميام، آقاي رفاهی اگه زودتر از من اومد ازش پذيرايی كن تا بيام.

اميد: باشه، راستی مفخم زنگ زد گفت كار واجب داره.

من: من ديگه با اون كار ندارم قراردادمون فسخ شدس...



*فصل چهلم*



واااي خدا چقدر خوشحالم حتی يه درصدم فكرشو نميكردم آرمان راضی بشه همراهم بياد.

بعد از ناهار پريدم توي حموم ساعت سه و نيم بود و وقت زيادي نداشتم.

تا ساعت چهار سريع يه دوش گرفتم و حوله لباسيمو پوشيدم يه كلاه حمومم سرم كردم تا يكم آبش گرفته بشه.

هنوز نميدونستم چی بپوشم و استرس داشتم.

می خواستم خيلی خوب باشم.

در كمدمو باز كردم و يه نگاه سرسري به لباسام كردم، كوتاه و بلند، زنونه و دخترونه مجلسی و اسپرت...

آخر يه پيراهن كوتاه سفيد انتخاب كردم.

يقه ي گرد باز داشت و آستيناش حلقه اي بود.

دامنش تا روي رون پام بزور ميرسيد و يه مدل ساده روش داشت كه پايينشو هفتی كرده بود.

ميدونستم خيلی لختيه ولی برداشتمش ديگه...

سريع پوشيدمش، خوب بود.

يه ساپورت رنگ پا از اونايی كه پاهارو براق و خوشگل ميكنه پوشيدم.


romangram.com | @romangram_com