#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_267
نفس: واااااااي آرماااااان خييييييلی خوبی خييييييييليييييی..
واي كه وقتی خودشو مثل بچه ها لوس ميكرد ارادم ضعيف ميشد و بی طاقت ميشدم.
جدي گفتم
من: خب ديگه انقدر خودتو لوس نكن خوشم نمياد!!!...
انقدر خوشحال بود كه هر چی بهش ميگفتم ناراحت نميشد درحالی كه به سمت در ميرفت گفت
نفس: باشه من ميرم خونه آماده شم، شب ميبينمت دير نكنيا زود بيا.
من: وايستا
ايستاد و با چهره ي نگران نگاهم كرد.
نفس: پشيمون شدي؟
خندم گرفت چقدر اين مهمونی براش مهم بود، اخم كردم و گفتم من: اين مهمونی انقدر مهمه؟
نفس: آرمان تورو خدا پشيمون نشو، من خيلی دوست دارم برم، دلم واسه يه مهمونی تنگ... پريدم وسط حرفش من: سر ظهره ميرسونمت...
نفسی از سر آسودگی كشيد
نفس: اوووه چه ترسيدم، نه بابا خودم بلدم برم.
اخم كردم و گفتم
من: ميدونم بلدي گفتم صبر كن برسونمت.
كتمو از پشت صندلی برداشتم و گفتم من: بريم.
نفس: از كارت ميوفتی خب.
نگاه معنی داري بهش انداختم و گفتم
من: سه ساعته از كار افتادم دو ساعت ديگم روش...
romangram.com | @romangram_com