#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_266

من: انقدر قسم خدا نخور گفتم امكان نداره.

نفس: خب جون من، جون نفس بيا...

چشمامو بستم و يه نفس عميق كشيدم و دوباره باز كردم.

چشماش پر از التماس بود.

حالا كه جونشو قسم خورده بود و التماسشو ميديدم انگار كوتاه اومده بودم.

فكر ميكردم اگه نرم باهاش واسه جونش اتفاقی ميوفته...!!!

من: ساعت چند كجا؟



نفس در حالی كه مثل بچه ها پايين و بالا ميپريد گفت نفس: وااااي آرماااان مرسی...

من: منكه قبول نكردم هنوز...

نفس: چرا ميدونم قبول كردي كه پرسيدي، ساعت هفت و نيم هشت تو باغشونه.

اخم كردم و يه تاي ابرومو دادم بالا

من: بعد اونجا تو ميري سراغ دوست و رفيقات من بايد تنها بمونم بشينم در و ديوارو تماشا كنم.

نفس: نه بابا اون جا انقدر چيز هست واسه ديدن....

تازه همه خودشون با دوست پسراشون ميان ميچسبن به اونا بعدم تو بيا من قول ميدم از بغلت تكون نخورم.

اين دختر چقدر زود ميتونست رامم كنه، محال بود من حرفی بزنم كسی روش حرف بزنه و بتونه نظرمو عوض كنه.

بعد حالا اين فسقل بچه ببين چجوري منو اسير خودش كرده...

من: خيله خب، ساعتاي شيش و نيم هفت آماده باش، ميام دنبالت.

دستاشو محكم بهم كوبيد و پريد بالا


romangram.com | @romangram_com