#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_265

نفس: شانست گرفت جواب داد وگرنه مجبور ميشدم خودشو بسوزونم.

من: ميدونستم انقدر احمق نيستی هر چی فكر كردم ديدم نميتونی انقدر بچه و خل... پريد وسط حرفم

نفس: إإإ آرماااااان خوبه ديگه خجالت نكش هرچی ميخواي بگو...

در حالی كه گواهينامه رو ازم ميگرفت گفت نفس: اين مفت و مجانی بهت نمير سه ها خرج داره من: خرجشم حتما همون كادوييه كه بايد برات بگيرم؟ من: اونم ميگيرم ازت، ولی خرجش يه چيز ديگم هست...

من: ترش نكنی تو؟ ديگه چی ميخواي؟ خدا بخير كنه نفس: شب بايد باهام بياي بريم تولد مهسا.

من: همين يه كارم مونده، بگو چرا آتيشش ندادي دلت نسوخته كارت گير بوده.

نفس: آرمااااان

من: آرمان بی آرمان حرفشم نزن

نفس: فرزاد خان گفته اگه تو نياي نميزاره برم تورو خدا.



جدي و محكم گفتم

من: امكان نداره من نميام توأم هيچ قبرستونی نميري.

نفس: چرا خب؟

من: گفتم نه ينی نه چرا هم نداره.

نفس: خب بگو چرا نه؟

من: نفس انقدر سوال نپرس كلافم ميكنی.

نفس: خب واسه چی نمياي؟ كلافه و عصبی نگاهش كردم من: چون معلوم نيست اونجا چه خبره...

نفس: تولده ديگه چه خبر ميخواسته باشه، بعدم من كه دارم ميگم تو بيا.

سعی كردم صذامو كنترل كنم كه بيرون نره من: گفتم نه، ديگه چيزي نشنوم نفس: تورو خدا


romangram.com | @romangram_com