#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_264
من: خب حالا از اين بيشتر راه نرو روي اعصابم باز كن اون اخماتو، بگو چيكار داشتی؟ نفس لبخند دلبرانه اي زد و دست برد توي كيفش.
نفس: نري باز دور از چشم من باهاش قرار داد ببنديا...
چرا به فكر خودم نرسيد؟ فكر بدي نيست به نفس اصلا ربطی نداره.
سريع افكار شيطانيمو پس زدم و به خودم توپيدم: من به نفس قول دادم.
من: اگه مهم نبود اصلا زنگ نميزدم، دوباره زنگ بزنم خودمو كوچيك كنم كه چی بشه؟ نفس: خب حالا چشماتو ببند.
بدون چون و چرا چشمامو بستم من: بفرمايين خوب شد؟
نفس: آره، نگاه نكنيا...
من: نه نگاه نمی كنم، زود باش ديگه.
نفس: خب بابا توام، بازكن.
چشمامو باز كردم ولی چيزي نديدم چون يه چيزي چسبيده بود به چشمام و همه جارو سياه ميديدم.
نفس آروم آروم اون چيزو از چشمم دوركرد تا بتونم ببينمش.
از ديدن گواهينامم انقدر خوشحال شدم كه دلم ميخواست بپرم اون گونه صورتی رژ گونه كشيده شدشو ببوسم.
درسته خرجی نداشت ولی علافی تا دلت بخواد داشت.
گواهی نامه رو گرفتم و با ناباوري گفتم.
من: اين از كجا؟ مگه آتيشش نداده بودي؟ سرشو به چپ و راست تكون داد نفس: نوچ، فقط جلدشو آتيش دادم....
من: پس اونی كه توش بود؟
نفس: كارت تبليغاتی شركت خودت بود، قبلش آتيشش دادم نوشته هاش قاطی شد معلوم نميشد چيه.
نتونستم جلوي خودمو بگيرم.
من: آتيش پاره...چجوري به فكرت رسيد؟
romangram.com | @romangram_com