#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_260

براي اينكه اين سوء تفاهم مسخره رو از بين ببرم از پشت ميزم اومدم بيرون و همينطور كه بطرفش ميرفتم صداش زدم...

من: نفس جان...

برگشت و با غيظ نگاهم كرد، حس كردم چشماش برق ميزنه برق اشك...

چقدر اين برقو دوست داشتم ،خدايا يعنی ميشه؟؟؟؟...

من: بيا تو عزيزم...



با حرص گفت

نفس: ميرم خونه، تو به كارت برس...

متوجه كنايش شدم و از حسادت زنانش دلم ضعف رفت...

بند كيفشو گرفتم و آوردمش توي اتاق

من: نه عزيزم كارمون تموم شده، خانوم مفخم دارن ميرن...

مفخم ته سيگارشو توي جا سيگاري كريستالی روي ميز فشار داد و چشماي خاكستري خمارشو دوخت توي چشمام مفخم: معرفی نميكنی؟

نفس عميقی كشيدم و گفتم من: چرا نامزدم نفس عزيز.

بعدم رو به نفس كه با تعجب نگاهم ميكرد گفتم

نفس: خانوم مفخم براي بستن قرار داد كارخونشون اومده بودن.

زير لب گفت

نفس: آره جون عمت، خودتی...

بروي خودم نياوردم و به مفخم گفتم

من: خب خاطرتون جمع باشه من خودم، تماس ميگيرم.


romangram.com | @romangram_com