#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_259
بهش بگين نفس اومده...!!!
*فصل سی و نهم*
شانس گند به اين ميگن...!!!
نميدونم همون لحظه مفخم كه واسه بستن قرار داد اومده بود و قيافه ي جلف و زننده ايم داشت چی گفت كه خندم گرفت و خنديدم.....
حالا هيچوقت نميخندم ها!!!....
صداي قهقه ي اون و لبخند روي لب من همزمان شد با، باز شدن ناگهانی و بدون اجازه در...
از ديدن نفس دست و پامو گم كردم و سريع بلند شدم.
نفس توي چهار چوب در با اخم ايستاده بود و اميد پشت سرش اومد...
اميد: بهشون گفتم جلسه دارين ولی...
دستمو به نشونه ي سكوت بالا آوردم.
من: ايراد نداره، تو برو...
دوباره نگاهم كشيده شد سمت نفس كه حسابی هم خوش تيپ كرده بود.
با ديدن چهره ي پكر و عصبانيش فهميدم همون فكري كه ميكردمو كرده...
منم جاي اون بودم با ديدن يه زن جوون كه شال بجاي سرش دور گردنشه و درحال سيگار كشيدن قهقهه ميزنه و حسابی هم جلفه شوكه ميشدم و جا ميخوردم.
به خودم كه اومدم ديدم نفس با غيظ داره از اتاق ميره بيرون.
اول می خواستم بذارم بره آخه از جريان ديشب حسابی دلخورم ازش ولی بعد با خودم گفتم كار اون كجا و كار من كجا؟ !!!
من اگه همچين صحنه اي ميديدم چه حالی ميشدم؟ نبايد ميذاشتم با خودش فكر كنه كه درست فكر كرده...
romangram.com | @romangram_com