#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_258
انگشت كشيدمو كه با لاك سفيد و صورتی مانيكو شده بودو روي دكمه ده فشار دادم و آسانسور حركت كرد....
اون موقع بود كه تازه متوجه شدم نه يه جعبه شيرينی گرفتم نه يه دسته ي گل....
ولی با خودم گفتم ضرورتی نداره، نه با شخص مهمی قرار دارم نه اومدم منت كشی...!!!
ينی منت كشی كه اصلا نيومدم...!!!
خندم گرفته بود، خودم خداي اعتماد به نفس بودم و بعد ميگفتم آرمان اعتماد به نفسش زياده...
آسانسور ايستاد و پياده شدم، تابلو رو به روم مطمئنم كرد كه درست اومدم...
يه تابلوئه طلايی رنگ كه به اسم آرمان مزين شده بود....
شركت تبليغاتی آرمان...
در اتاق باز بود، رفتم داخل.
پسر جوونی كه پشت ميز نشسته بود با ديدنم بلندشد.
قد متوسط و پوست سفيدي داشت، چشماش رنگ خاصی نداشت يه قهوه اي معمولی...
موهاشو رو به بالا شونه كرده بود، پيراهن سفيد و شلوار مشكی كتون پاش بود.
جالب بود، هميشه فكر ميكردم منشی شركتش يه دختر جوون شيك و پيك باشه!!!....
با صداش از چشم چرونی دست برداشتم پسر: در خدمتم
پشت چشمی نازك كردم و گفتم.
من: با آقاي آريان كار داشتم.
پسر: وقت قبلی داشتين؟ حق به جانب گفتم
من: نه نياز به وقت قبلی ندارم...
romangram.com | @romangram_com