#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_257
ولی خب اصلا دلم نميخواد برم منت كشی و خودمو خوار كنم!!!...
كلافه نشستم روي تخت و سرمو گرفتم بين دستام، بايد يه فكري ميكردم من خيلی وقته بخاطر تولد مهسا به دلم صابون زدم كه ميرم و كلی خوش ميگذرونم...
حالا اگه آرمان نياد....
فرزداخانو كه عمرا بتونم راضی كنم فقط ميمونه آرمان شايد بشه راضيش كرد.
دلو زدم به دريا...
يه شلوار كتون سفيد پوشيدم با مانتو سفيد كه روش تيكه دوزي هاي رنگی داشت.
يه آرايش خيلی ملايم كردم و موهامو بالاي سرم بستم يه شال سفيد انداختم روي سرم و كيف و كفش صورتی ستمو پوشيدم.
از خونه زدم بيرون، آژانسی كه از قبل زنگ زده بودم دم در منتظرم بود.
آدرس شركت آرمانو بلد بودم ولی تا اون موقع نرفته بودم.
آدرسو دادم و منتظر نشستم تا برسيم به مقصد.
تا رسيدن به شركت طبق معمول هميشه سرم توي گوشی بود ،با صداي راننده به خودم اومدم.
راننده: رسيديم خانوم...
پول آژانسو حساب كردم و پياده شدم.
ابهت ساختمون بلندي كه فكر كنم بيست طبقه اي ميشد و نماش مشكی قرمز بود بد جوري منو گرفته بود.
حسابی شيك بود و آدمو ياد هتل هاي با كلاس مينداخت.
رفتم سمت نگهبانی و پرسيدم شركت تبليغاتی آرمان كدوم طبقس؟
انقدر اعتماد به نفس داره و از خود راضی و از خود متشكره كه اسم خودشو گذاشته روي شركتش....
بعد از اين كه فهميدم طبقه ي دهمه رفتم به طرف آسانسور ،خدارو شكر همون طبقه بود و سوارشدم. ...
romangram.com | @romangram_com