#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_256
متأسفم هم واسه خودم هم تو....
لاششو پرت كردم روي زمين، نگاه با غضبی بهش انداختم از اتاق زدم بيرون و درو كوبيدم بهم.
بيخيال بی گواهينامه ميشينم ميخوام ببينم چی ميشه...
*فصل سی و هشتم*
واي خدا از اين بدتر نميشه كه بشه.....
اصلا فكرشم نميكردم كه فرزاد خان بخواد مخالفت كنه، فكر ميكردم بدون دردسر هرجا كه دلم بخواد ميتونم برم...
بگو اين آرمان به كی رفته؟ تره به تخمش ميره و حسنی به باباش، اگه درست گفته باشم...
حالا چيكار كنم خدا جون؟
فرزاد خان گفته در صورتی ميتونم برم تولد مهسا كه آرمانم همراهم باشه كه تنها نباشم.
هركار كردم بزاره با آرام برم نذاشت گفت اونم يه دختره و ميخواد يه مرد همراهم باشه، حالا آرام ميخواد بياد ميل خودشه ولی اگه آرمان نياد نه تو نه آرام هيج جا نميرين...
از عكس العملش واقعا جا خوردم و مثه يه دختر حرف گوش كن رفتم دست به دامن آرام بشم.
كه او نم گفت فردا سه تا امتحان داره و نميتونه بياد...
منم زياد پاپيچش نشدم چون ميدونستم تو اين كارا بيشتر از من پايست و اگه می تونست حتما با من همدستی ميكرد....
حالا من مونده بودم و گندي كه زدم.
اگه می خواستم برم تولد مهسا بايد منت آرمانو ميكشيدم...
آخه منكه از خدامه با آرمان برم و پزشو به همه بدم!.
romangram.com | @romangram_com