#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_255

جلوي خودمو گرفتم كه نخندم، با اخم گفتم من: خيله خب، پس دست توئه؟

زود بدش يه ماهه دارم بی گواهينامه ميشينم بفهمن ماشينم خوابيده پاركينگ، بدش...

نفس: گفتم كادو بخري برام، كوش خريدي؟ عجب دختريه اين باز...

طلبكارم شده....

من: آخه كيو ديدي واسه گواهينامه مژدگونی بگيره؟

اون گواهينامه خيلی باشه سی تومن بيشتر نمی ارزه بد من دو برابرش برم واسه تو كادو بگيرم؟

حاضرم دوباره اقدام كنم ولی به كسی كادوي مفت ندم.

نفس: خيله خب خودت خواستی....

رفت و از توي كشو پاكت گواهينامه رو همراه يه فندك آورد ، تا اومدم از دستش بقاپم آتيشش داد...!!!!

سريع خاموشش كردم، مغزم هنگ كرده بود و باورم نميشد همچين كار احمقانه اي كرده باشه...

واقعا عصبی شده بودم، معلوم نيست حالا باز چقدر بايد معطل بشم واسه يه تيكه كاغذ...

سعی كردم خودمو كنترل كنم، ولی نميشد آخه ايندفعه واقعا عصبانی بودم.

هر كی ديگه جاي نفس بود يه كتك مفصل ميخورد ولی خب نفس، عشقمه ديگه....

گواهينامه رو از توي پاكتش بيرون آوردم.

تمام نوشته هاش سياه و قاطی بود.

داد زدم سرش

من: واي واي واي دختره ي نفهم چيكارش كردي؟ نشست لب تخت و با بی قيدي شونه بالا انداخت نفس: خودت خواستی، تقصير خودت بود....

مثل اينكه تو هنوز منو نشناختی هر كی با نفس در افتاد ور افتاد...

من: خيلی بچه اي خيلی بی فكري خيلی...استغفرالله...


romangram.com | @romangram_com