#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_254
پليس به اضافه ده و اداره پست و هزار قبرستونه ديگم رفتم، آخرم گفتن آورديم خونتون تحويل داديم به همسرتون...
عاشق حاضر جوابی و سرتقيش بودم، اينكه جواب ميداد بدون استرس و ترس...
اومد رو به روم ايستاد، با اون قدش....!!!
زل زد توي چشمام و گفت
نفس: خب تشريف ببرين خونتون از همسرتون بگيرين...
دستمو فرو كردم بين موهاي پر پشتم، نفسمو با صدا فوت كردم و گفتم من: ببين فسقلی من حوصله مسخره بازي و بچه بازي ندارم.
امضاء و اسم و فاميلتو كه تحويل گرفتی نشونم دادن.
بده به من اون لامصبو...
چشمامو ريز كردم و گفتم
من: اصلا ببينم تو به چه حقی خودتو همسر من معرفی كردي؟ چی با خودت فكر كردي؟ كه مثلا خر بشم بيام تورو بگيرم؟ كور خوندي دختر....
نشست لب تخت و سرشو انداخت پايين، فكر اينجاشو نكرده بود...
با مظلوم نمايی سر به زير گفت نفس: خب...خب...
اسم و فاميل خودمو نوشتم نميتونستم بگم خواهرتم كه......
چی ميگفتم به يارو فوضول؟ مجبورشدم بگم زنتم.
سرشو گرفت بالا و با پر رويی گفت
نفس: وگرنه منم عاشق جمالت نيستم كه بخوام بگم شوهرمی....
هيچ وقت اين خواري رو تحمل نمی كنم...
پشت چشمی نازك كرد و گفت نفس: اييييششش انگار كی هست حالا...
خندم گرفته بود، اين دختر حسابی شاد و پر انرژيه...
romangram.com | @romangram_com