#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_249

من: نخير، همسرشون هستم...

پسره باز با تعجب گفت

پستچی: واي، مگه شما ازدواج كردين؟ اصلا بهتون نميخوره چند وقته؟!!!

يه نگاه چپ چپی بهش انداختم كه دوتامون خندمون گرفت و خنديديم....

پستچی: ببخشيد، از بيكاريتون استفاده كنين منم يه زمانی همينجوري بودم ولی خب اين دوران خيلی زود ميگذره و بعدا حسرتشو ميخورين...

لبخندي زدم و تشكر كردم.

برگشتم تو و درو بستم تا فردام ميموندم باز حرف داشت يارو...

شونه اي بالا انداختم و به سمت در خونه رفتم.

اين پسره فضولم يه چيزيش ميشه ها...

به محض اينكه رفتم تو اشف خانم گفت اشرف خانوم: چقدر طول كشيد چی آورده بود؟ من: هيچی ماله دانشگاهم بود.

نميخواستم بفهمه ماله آرمانه....

از پله ها رفتم بالا و نشستم روي تخت، پاكتو گذاشتم كنارم و همينجوركه داشتم شال و مانتومو در مياوردم به اين فكر ميكردم كه چجوري از آرمان مژدگونی بگيرم...

بدون ترديد شماره موبايلشو گرفتم، هنوز بوق اول كامل نخورده بود جواب داد آرمان: الو نفس چيزي شده؟ با تعجب گفتم

من: نه مگه قرار بوده چيزي بشه؟!

آرمان: ببخشيد چند لحظه من الآن ميام.

من: الو آرمان با منی؟ ميگم مگه قرار بوده چيزي بشه؟

آرمان: نه با تو نبودم، هيچ وقت زنگ نميزنی گفتم حتما واسه كسی اتفاقی افتاده....

من: نه خيالت راحت همه چی امن و امانه...

آرمان: خداروشكر، خب كارتو زود بگو جلسه دارم بايد برم.


romangram.com | @romangram_com